
لحظه اي كنارم بنشين و يك فنجان خاطره داغ بنوش به موج سواري برگ ها روي شانه هاي باد بنگر , به آواز تاب هاي رقصان در انتهای باغ گوش كن و پاي كوبي گنجشك ها را اطراف صنوبر هاي پير ببين... حيف نيست...؟! من...اینجا... يك فنجان داغ پر از خاطره در دست... اما پاییزی خالي از تو...؟! ...
ادامه مطلب
بعضی وقتها به دستهایم نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم نقاشی مشهور یا پیانیستی بزرگ باشم، شاید میتوانستم جراحی زبردست یا نویسنده ای خوش ذوق باشم و یا شاید....ولی من با دست هایم چه کرده ام....؟؟ من...دستانم را حرام کرده ام. (نوشته ای از چارلز بوفسکی با تغییرات فراوان!) ...
ادامه مطلب