خرید بک لینک
همه ما نياز داريم كه فهميده بشيم, احساسات ما زبان خاص خودشون رو دارن... يكي با نقاشي کردن روي بوم احساسات درونيشو به تصوير ميكشه و ديگري با نواختن قطعه اي موسيقي ... يكي روي صحنه ميره و حرف هاي درونش رو براي ديگران بازي ميكنه , يكي شعر ميگه و يكي هم مثل من ناگهان و بي وقفه شروع ميكنه به نوشتن و اينقدر مينويسه كه جوهر تموم ميشه!!!
همه ما يك هدف داريم, همه دنبال اين هستيم كه اشنا يا غريبه اي پيدا بشه كه با زبون دل ما آشنا باشه , حرفامونو بفهمه و با احساس ما هم صحبت شه... كسي كه بتونه زبون رنگ هاي روي بوم رو درك كنه, يا با اشك و لبخندي كه بين نت ها هست همراهی کنه... كسي كه معناي شعرهاي بي قافيه رو بدونه يا با واژه هاي روي كاغذ هم كلام شه.
اما در پايان يك نقطه مشترك وجود داره اينكه بالاخره روزي فرا ميرسه كه نقاش روي بوم رنگي نميپاشه... ساز گوشه اي تاريك رها ميشه, آدمي كه روي سن ايستاده بود بين انبوه كاراكتر هاي شهر خودش رو گم ميكنه و منو شاعر لابه لاي سكوت واژه ها غرق ميشيم... و اين يعني ما از درك هم نااميد شديم!
روزي ميرسه كه احساسات ما زبان مشتركي پيدا ميكنن: سكوت....
صد حيف كه باز هم ما زبان مشترك هم رو نميفهميم, ما در قبال نااميدي و سكوت هم مسئوليم....


13705464924010846710.jpg

پ ن: بعد از سال ها باران و رعدوبرق ,
زمين هم آسمان را نا اميد كرده:
چند شبي ست از سقف اتاقم قطره قطره سكوت ميچكد....

برچسب: نویسنده: یلدا زارعیان تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 20:49

صفحه بندی